وقتی بیمارستان بودیم منو دخترم .شوهرم شب رفته بود مغازه نامزد آبجی کوچیکه چیزی بخوره انجا دو تایی شروع کردن به بدگویی از خانواده ما ، اون ها (نامزد آبجی و مادرش) گفته بودن این ها ش حجابن و به فکر قرو فر .شوهرم هم هر چی راست و دروغ بلد بوده گفته

دو تایی هم چقولی کردن که اون یکی این ها رو گفته و با هم (شوهرم و نامزد آبجی) بحث بدی کردن ,بعد مادر پسره زنگ زده به شوهرم که چرابه پسرم اینطوری گفتی شوهر بادب و با تربیت منم هر چی دلش خواسته به مادر پسره گفته 

بعد هم بحث رسید به گوش مامانم ای ها و با یه افتضاحی نامزدی به هم خورد 

این وسط بابام از دست من شاکیه و دیروز یه جوری زد تو ذوق آبجی که با این حرف نزن باز یه دعوا راه میندازه. اصلا دلم آتیش گرفت خداحافظی کردم با همه شون و زدم بیرون از خونشون 

کاش جایی رو داشتم از همه شون فرار می کردم ؛صد حیف که نه جایی دارم و نه کسی رو 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ وبسایت پشتیبانی ردلاو چت تفریحی دانشکده الکترونیک اقتصاد گویش موسسه حقوقی منشور قانون محور یاران ولایت مدرسه عجیب غریب Asteroid Biology مطالب مفید پزشکی و دانستنی های سلامت و آشنایی با پزشکان مدیریت دوره های آموزشی معلمان